من مانده ام
من مانده ام و خروار خروار بغض نا شکفته:
تو میدانی چگونه می توان تابوت خود باشی؟
- همان گونه که من بودم-
تو می فهمی اون نگاه خیره و سنگین وجدانت رو به روی
کشتن خویشتن خویش ؟
آره. ساده دل بودم و سرشار از سبزی
ولی حالا رسیدم به اون زردی موعود پس از سبزی...
و این درده ، این خود درده، دردی کهنه و سنگین، که
روح سرکشم از درک حجمش هم یاغی می شه.
ولی بودن و وجود داشتن فقط با درد و عاشقی و معشوق
جفا پیشه و ... معنا می یابد...و من افسوس می خورم
به حال انانکه زندگی را عاری از هر دردی و پر از
نیرنگ و ریا می خواهند و عشق را واژه ای بی معنا و
بی خاصیت که فقط در کتابهای ادبی می شه دید و یا عشق
رو شهوت پرستی می دونن....
من سکوتم رو می بخشم...با درد گریه می کنم و سکوتم رو
می بخشم با نجوایی در گوش باد....تا شاید روزی با صدای
باد بغض های در گلو مانده ام فریادی بشه که این
کابوس رو بشکنه...
باز از نوشتن بیزار شدم....از شعر خوندن...از ..از همه
چیز...هر از گاهی اینطور می شم...
گاهی که دلم نگاه پروانه در لحظه سقوط رو تاب نمی
اره...گاهی که حس تپش قلب گنجشک در دستان پسرک شیطون
در کنار تیر و کمون دست سازش گوش دلم رو کر می
کنه...گاهی که فاصله های نزدیکی خفقان اورترین فاصله
ها می شه....گاهی که دلم رو تاب این فاصله های نزدیک
و دور نیست... روحم سرکش می شه و سر به بیابونا می
ذاره...گم می شه. و من تا برگشتنش منتظر وچشم به راه
کنار پنجره می شینم و خیره به جاده فقط زیر لب ذکر
می گم.....تا برگرده من حالم همینطور دگرگونه....
منتظرم تا برگرده....تا من به خاطر آخرین حرف دنبال
سخن نگردم و به خاطر اخرین شعر رنج جست وجوی قافیه
نبرم...دعام کن .
..تو هم با من ذکر بگو تا دلم
برگرده...تا روحم برگرده....تا من برگردم
- ۸۴/۰۹/۲۲